۱۳۹۵ دی ۱۵, چهارشنبه

ز مثل زندگی

اوج پاییز بود. نشسته‌ بودم وسط پارک و خیره شده بودم به برگ‌های هزاررنگ. سیل تصویر بود که می‌ریخت توی کله‌ام. 

پاییز، من را مستقیم وصل می‌کند به تهران و قدم زدن‌های تمام ناشدنی با سین. بعدتر هم مرد بود که با بی‌صبری می‌خواست لذت پاییز را به تمامی بچشیم. چون بعدش شب‌های قطبی تمام‌ناشدنی می‌آمدند. پاییز آخرین فرصت بود برای عاشقی بیرون از خانه. 

وسط مرور این تصاویر نگاتیوگونه، ناگهان متوجه شدم که چقدر زمان از همه چیز، گذشته است. از روزهای کوتاه و قدم‌زدن‌های بلندِ بی‌پایان در تهران، از انقلاب تا ویلا، از تجریش تا ونک، از لبخند‌های شیرین مرد که در اوجِ سرما هم دلم را گرم می‌کرد، و حتی از دردِ قلبم بعد از رفتنش. 

مرد که رفت تا ماه‌ها قلبم درد می‌کرد. دردِ فیزیکی. تیر می‌کشید. می‌توانستم جهت حرکت درد را دنبال کنم. بعدتر مقاله‌ای خواندم که می‌گفت دانشمندان متوجه شده‌اند بعضی قلب‌ها در مواجهه با غم شدید، ماهیچه‌هایشان دچار اختلال می‌شود و حتی در مواردی می‌ایستند. 
همین است که تعجب می‌کنم چطور نَمُردم.

عمر اندوه در قرن ما چند سال بود؟ 

حتی انگار از روزهای پرتنش همین چندوقت پیش با C هم سال‌ها گذشته است. به اندوه او فکر می‌کنم و تمام پیام‌هایی که گاه و بیگاه می‌فرستد. می‌خواهم بهش بگویم خودت هم باور داری که دنیا به پایان نمی‌رسد، که تو زنده می‌مانی. همان‌طور که من و بقیه آدم‌ها جان به در می‌بریم هربار. می‌خواهم برایش بنویسم من دلم سرانجامِ خوش با تو می‌خواست. اما نشد، نخواستی که بتوانی. حالا بیا بگذریم، بیا به همدیگر اجازه گذشتن بدهیم. تا به خودمان بیاییم زمان جوری نشسته روی همه چیز که دیگر از غصه هم جز خاطره گنگی به جا نمانده‌است. 

بعد یادم می‌آید که چطور درد قلب خودم به تدریج فروکش کرد. نه، یادم نمی‌آید حتی. یک زمانی متوجه شدم که دیگر درد را حس نمی‌کنم. انگار از کما برگشته باشی. خودت نمی‌فهمی چقدر نبوده‌ای. اطرافیانت متوجه بازگشتت می‌شوند. 

به این فکر می‌کنم که از روزهای غلیظ عاشقی چقدر زمان گذشته و ترس برم می‌دارد که نکند دیگر هیچ‌وقت عاشق دیگری نشوم؟ اما جایی ته همان قلب از جنگ برگشته، می‌دانم که به موقعش اتفاق می‌افتد و در هیبتی که انتظارش را ندارم. این است که دارم چشم در چشم این ترس‌ها می‌دوزم و بهشان اجازه می‌دهم که با هم قدم بزنیم. تا یادم بیاید که نمی‌میرم با این چیز‌ها. 









۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه

سوءتفاهم


.حرف می‌زدم که سکوت ناجوری نشست توی مکالمه C داشتم با
بعد کل شب را وقت گذاشتم تا رفع کنم بدفهمی جفتمان را بلکه بتوانم سر راحت زمین بگذارم. آخرش هم متوجه شدم که من درباره موقعیت خودم با جهان اطراف دچار سوءتفاهم عجیبی هستم.

ماجرا این‌ است که من همواره در عمق فرو رفته‌ام. برای همین آدم‌های زیادی در زندگیم ندارم. همیشه تعداد محدودی رابطه با کیفیت را به کمیت ترجیح داده‌ام. احتمالا به همین خاطر نزدیک شدن به آدم‌ها برایم فرایند زمان‌بریست. وقتی هم که کسی از فیلترم عبور کرد، می‌ماند همان‌جا. حتی وقتی که نیست جایش خالی می‌ماند. پر نمی‌شود. و یک جایی ته ذهنم باور دارم که همه همین‌طور هستند. که جای من هم به آسانی پر نمی‌شود. توهم خودساخته‌ای که ریشه در واقعیت ندارد اما ذهنم دلش می‌خواهد دنیا را از زاویه خودش ببیند. 


-----------------------------------------------------------------------------------------

با الف که بالاخره حرف زدم، راستش را گفتم. از حرف‌های نگفته خسته بودم. او هم گوش داد و چیز زیادی نگفت. از  این‌که بالغ و عاقل حرف‌ زدیم، اما راضی بودم. چند هفته بعد دیدمش با آدم جدید زندگیش و به جای تعجب، این بار آرامش عجیبی توی کله‌ام حکمفرما شد. سریع یادم آمد که زندگی با سرعت زیادی در جریان است و این‌که همه چیز و همه ‌کس در حال گذار است به لحظه بعدی. 

+

روز آخر قبل از رفتن مرد، رفته بودیم اقیانوس را با هم تماشا کنیم. اشک می‌ریختم و می‌گفتم "فردا هم این آب و صخره‌ها  این‌جا هستند، ولی دیگر "ما" وجود نخواهد داشت." محکم در آغوشم فشردم و هیچ نگفت. اشک‌هایم، تلخ و شور روی دست‌هایش می‌ریخت که دورم پیچیده بود. چند هفته بعد، دیگر "ما" وجود نداشت. دختر دیگری توی عکس‌هایش بود که من نبودم. 

+

سین دارد ازدواج می‌کند. آخرین عکس‌مان مال چند شب قبل از رفتن من از ایران است. هر دو با لبخند کمرنگی زل زده‌ایم به دوربین، من مصمم، او نگران. اما دست‌هایمان جوری به هم گره خورده که انگار هیچ وقت از هم جدا نخواهند شد. حالا او دارد خانواده تشکیل می‌دهد و من گاه‌گاهی یاد قلب مهربانی می‌افتم که من را از هیاهوی شهر و دانشگاه و کار به کافه فرانسه می‌برد تا صداهای بیرون را پشت درش جا بگذارم، از هر دری برایش تعریف کنم و او با تمام وجود گوش کند.
  
=

به زودی از این شهر هم می‌روم و نمی‌دانم بازگشتی در کار است یا نه. دارم خودم را دوباره می‌سپارم به دست جاده. من هم مسیر گذار خودم را دارم پی می‌گیرم. هر مقصدی، ماجراهای خودش را دارد و جای مبدا هم با هیچ چیز پر نمی‌شود.  
   











۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

پُست



دلم برایت تنگ شده 

و دنیا آن‌قدر کوچک نیست که قاره‌ها دوباره به هم برسند
جاده‌ها به جای اولشان بازگردند
ما دوباره کنار هم بنشینیم. 


...


خودم را پُست کردم به نقطه‌ای دور که حتی نمی‌دانم کجاست. و دلم برایش تنگ می‌شود گاهی. مثل دوستی نزدیک که سال‌ها بی‌خبر مانده باشی ازش. تصاویری در ذهن دارم از روز‌هایی که نرم‌تر بوده‌ام، زمانی که انقدر مثل سمباده، زمخت نبودم، از لحظه‌هایی که چشم‌هایم از معصومیت برق می‌زده‌اند... پوستم کلفت شده و این را وقت‌هایی به وضوح می‌بینم که دردم نمی‌آید. نه از فاصله، نه از قحطی دوست، نه کارِ بی‌سر و ته، نه تنهایی، نه ترس‌های گاه و بی‌گاه. حتی دردکشیدن بقیه برایم تراژیک نیست. توانِ شنیدنِ آه و ناله‌ی آدم‌ها در من تحلیل رفته‌است. بی‌رحمی بی‌نظیری هر روز بیشتر در من قد می‌کشد. 

با تمام این‌ها، خودِ الانم را بیشتر می‌پسندم. رابطه‌اش با درونش و دنیا راحت‌تر است. چیز زیادی هم به دل نمی‌گیرد دیگر. ایمان آورده‌است به آسیب‌پذیری همه آدم‌ها. ترسش از آدم‌ها هم ریخته؛ به همان نسبت گذشتن هم برایش راحت‌تر شده: از خودش، دیگران، اتفاق‌ها، بالاها و پایین‌ها.

دوست بعد از مدت‌ها برایم نوشته بود. جواب درخواستی را داده بود که سه‌ سال پیش در اوجِ خستگیِ روحی ازش کرده بودم. درخواستم پیچیده بود: "قضاوتم نکن‌". نتوانسته بود. هر دو می‌دانیم بر ما و دیگرانمان چه گذشته‌است. برگشتی هم در کار نیست. حالا سه سال است در سکوتی فرورفته‌ام که بیرون آمدن ازش ساده نیست..نبوده‌است. برایش نوشتم "زخم‌هایم هنوز تازه است اما خوبیش این است که می‌گذرد". 

فکر می‌کنم به این‌که قبل‌ترها چطور در غصه و خشم و خجالت به خودم می‌پیچیدم و چه شد که عبور کردم از گره‌های کورم. فاصله گرفتن از منبع تولید عواطف شدید و غلیظ کمکم کرد. خانواده، به همان نسبت که عشق می‌دهد، هجمه‌ای از پیچیدگی‌های عاطفی را هم با خودش می‌آورد و بچه حداقل بیست سالی را سپری می‌کند تا بفهمد که نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیش قهرمان نیستند. آدم هستند با ضعف و قوت‌های خودشان و نمی‌شود انتظارهای بزرگ داشت یا به امید تغییرشان نشست. فهم این موضوع، هلم داد و جراتی برای گذشتن و رفتن. با این حال، جایی ته ذهنم، در اوج خستگی، آغوش مامان می‌خواهد یا پریدن توی بغل بابا از روی مجسمه غول‌پیکر فردوسی توی پارک لاله... اصرار می‌کردم که عقب‌تر برود تا من بلندتر بپرم. بابا می‌گفت: "می‌افتی". بالا و پایین می‌پریدم که "نمی‌افتم، بگذار نشانت بدهم". در این پریدن‌ها چیزی بود/هست که هنوز هم به خود می‌کشاندم. انگار که تمام زندگی خلاصه شود در آن چند لحظه شناور ماندن در هوا قبل از این‌که پایت به زمین برسد. 

یک دوره‌ای بود که واقعیت را انکار می‌کردم با تمام وجود. حسش مثل آن چند لحظه‌ی توی هوا معلق ماندن بود. وقتی هم پایم به زمین می‌رسید، در مواجهه با واقعیت چنان از خودم می‌رفتم که می‌خزیدم به آغوش مرد و با تمام وجود زار می‌زدم. او هم صبور و نگران، بدون این‌که بفهمد ماجرا از چه قرار است، آن‌قدر نگهم می‌داشت تا آرام شوم. این‌طوری بازوانش تبدیل شد به امن‌ترین نقطه جهان. وقتی که رفت، نقطه امنم را از دست دادم. حس فقدان ناشی از رفتنش، عین مرگ بود. همان بی‌رحمی سردی که در مرگ هست، افتاد روی جهانم. همان‌قدر واقعی و بی‌بازگشت. مجبور شدم با واقعیت آشتی کنم اما نتیجه‌اش لااقل این بود که پایم روی زمین بند شد. پوست‌کلفتی و تراژدی‌نساختن از وقایع از همان زمان تشدید شد. با سرعت عجیبی هم رشد کرد. طوری که ترسناک می‌شود گاهی. 


الف بارها خواسته با هم حرف بزنیم. حدود موضوع را می‌دانم، جواب خودم را هم. این بار که ببینمش بهش خواهم گفت که "ببین، می‌دانم که می‌توانم با تمام وجود عاشقت شوم. اما نمی‌خواهم. چون می‌دانم که در یک نقطه از زمان، بی‌رحمی از اعماق وجودم سرمی‌کشد و تیشه می‌زند به ریشه هرچه ساخته‌ام. میل به ویرانی در من سرکوب شده اما نمرده‌است. و نمی‌خواهم بهای این دیوانگی من را تو بدهی." شاید دلیل این‌که با C خوب کنار می‌آیم، همین است. زیادی شبیه من است: بی‌رحم و سرکش. هر دو هم لحظاتی داریم که می‌دانیم فقط آغوش است که افسار جنون‌مان را می‌تواند در دست بگیرد. و این کل زندگی را خلاصه می‌کند در همین لحظه‌های مختصر آرامش. بی گذشته و آینده‌ای














  

   

۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه

موازی

سال‌ها بعد برای فرزندان به دنیا آمده و نیامده‌ام تعریف می‌کنم تمام ماجراهایم را. برایشان می‌گویم از عاشقی‌ کردن‌هایم و نوبت ‌عاشقی‌هایی که ازشان گذشتم بی آن‌که امتحان‌شان کنم. برایشان از پسر اراکی محجوبی خواهم گفت که تمام دنیایم بود زمانی. که هنوز هم دست‌نوشته‌هایش یادآور ایام خوش دانشگاه و پابه‌پای هم بزرگ شدن است . که هنوز هم کتابخانه‌ام در خانه پدری پر است از کتاب‌هایی که بهم هدیه داده بود، با خطی به یادگار. از چال‌های گونه مرد و چشم‌های مهربانش و لبخندی که هنوز هم قلبم را می‌فشرد، عکس‌هایش را که می‌بینم. 

چه شد که یاد این‌ها افتادم؟ زمانی، یک آقای مودب فرانسوی را تقریبا هرروز می‌دیدم. دوست‌های خوبی بودیم. با هم کلی کتابفروشی و اماکن فرهنگی گز کردیم. ادبش هیچ‌وقت بهش اجازه نداد حرف دلش را رک و پوست‌کنده بزند. از چشم‌هایش می‌خواندم و پاسخ نمی‌دادم. جای گنگی از زندگیم بودم. نمی‌توانستم درگیرش کنم. بعد هم جریان زندگی هرکداممان را پرت کرد یک گوشه‌ای و تنها نشانه‌ی آن روزها شد پیام‌های هر از چند‌گاه فیسبوکی یا ایمیل‌های پراکنده. او رفت دنبال علاقه‌اش به باغبانی و پناهنده شد به مزرعه‌ای که حتی نمی‌دانم کجاست. تازگی یک عکس دیدم از دوست‌دخترش که باردار است. خوشحال بود، از لحن توضیح عکس فهمیدم. به زندگی‌های خیالیِ موازی فکر کردم که ازشان گذشته بودم. آیا آدم‌هایِ داستانِ من هم به سناریو‌های تخیلی فکر می‌کنند؟‌ به این‌که حالا کجا بودند اگر اتفاق‌های نیفتاده، صورت گرفته بود؟‌ 

این‌ها را از روی حسرت نمی‌گویم. کنجکاوی است. کنجکاوی راجع به انتخاب‌ها و این‌که چطور مسیرم را شکل داده‌اند/می‌دهند. این‌که انتخاب هم شاید توهمی باشد که برای خودمان می‌سازیم. واقعا تمام اتفاق‌های سال‌های اخیر را انتخاب کرده‌ام؟‌ نه. گاهی مثل درخت ایستاده‌ام در جریان باد و گذاشته‌ام گیس‌هایم را آشفته کند. گاهی خودم را مثل کاه سپرده‌ام به دست جریان تا یک جایی فرودم بیاورد. گاهی هم خودم را به در و دیوار زده‌ام و لِه و کوفته افتاده‌ام کناری.  
کدام انتخاب بهتری بود؟ نمی‌توانم بگویم. هر چه بود به اینجا رساندم. شکایتی هم ندارم، قصه من این‌طور دارد شکل می‌گیرد. 

۱۳۹۴ آبان ۲۶, سه‌شنبه

چیزهایی هست که نمی‌دانی

مادرم یک روز آشفته سر، زنگ زد و پیله کرد که خوبی؟ خوابت را می‌بینم چندشب مداوم. گفتم خوبم. مادر است دیگر. نگرانش بکنم که چی. اصلا چی را چطور بگویم؟ که اتفاق‌هایی افتاده که هیچ‌کس نمی‌داند؟ که بهتر است هیچ‌کس نداند؟ که فقط می‌توانم به خودم توی آینه زمزمه کنم؟


الف دوست خوبی است. قلب مهربانی دارد اما زود می‌رنجد. حس‌هایش خیلی قوی است، حتی از راه دور. حتی وقتی نیست که ببیند، می‌شنود و بو می‌کند، رمال‌طور.مدتی است می‌پرسد که چرا انقدر دورم. پرتاب شده‌ام به جایی که حتی خودم نمی‌دانستم کجاست و تنها، دورشدنم واضح و عریان به چشم می‌آید. اصرار دارم بگویم که خوبم. که به حالِ دیگری روی بالا آمدن ندهم. بیاید بنشیند توی صورتم که چی؟ می‌خواهم حالم خوب باشد. انقدر هم می‌گویم تا باورم شود.
خانم روانشناسی هست توی هاروارد، یک Ted Talk داده که راجع به تاثیر اختیار در آفریدن فضای ذهنی می‌گوید. آخرش نتیجه می‌گیرد نگویید Fake it until you make it. به جای این تعبیر نامانوس، Fake it until you become it. حالا حکایت من است. 

خوب بودم...هستم. فقط چیزهایی هست که هیچ‌کس نمی‌داند. همین.

۱۳۹۴ شهریور ۱۱, چهارشنبه

پاک ‌کن

تن داده‌ام به یک فراموشیِ خودخواسته. داشتم دوچرخه‌سواری می‌کردم یا غم‌هایم را زیر دوش می‌شستم و به دستِ آب می‌دادم؟ یادم نیست. اما در یک لحظه فهمیدم می‌خواهم که مغزم آنقدر آکنده از واژه و فکرِ پرت‌و‌پلا نباشد. 
بعد تمامِ زیادی‌های زندگی‌ام را فهرست‌وار نوشتم. کاغذ پر شد از حجمِ افکاری که در خطوط موازی با هم رقابت داشتند. از کاغذ فرار نکردم. گذاشتمش توی کیفم که هرجا حواسم پرت شد، مرورش کنم. که بدانم چه‌ها را باید رها کنم. 

چند شب بعد، خوابِ مرد را دیدم. حضورش آنقدر واقعی بود که نفس‌هایش را روی گردنم حس می‌کردم. داشت خداحافظی می‌کرد و من نه بی‌تاب، بلکه عاقل و هشیار می‌بلعیدم واژه‌هایش را. خدافظی‌اش هم تلخ نبود. صبور و سنگین داشت برایم می‌گفت که دیگر باید برود. داشت از کله‌ام بیرون می‌رفت و می‌فهمیدم چرا. زمانش سرآمده بود...اشک‌هایم گرم و آرام، روی صورتم می‌ریخت که بیدار شدم.

چندروز بعدش به C گفتم که نمی‌توانم ادامه دهم. تلاش هم کردم که درست فهمیده شوم. اما چطور می‌شود به آدم‌ها گفت من از این همه تنهایی کنارِ تو می‌ترسم؟‌ 

حالا دارم خیلی چیزها را فراموش می‌کنم. نه با تلخی، با هشیاریِ بی‌سابقه‌ای که قدرت می‌بخشد برای پریدن‌هایِ بلندتر. مثل این‌ که پاک کن را بگیری دستت و هرچه را لازم ندارم پاک کنی. خطوط را تمیز کنی. گوشه‌های ذهن را خالی کنی. که جا باز شود برای خودم و آن‌چه واقعا می‌خواهم. قلبم را هم دودستی چسبیده‌ام و می‌تازم که غبار نگیرد. دروغ چرا، قلب و مغزم هیچ‌وقت انقدر شفاف و همراه نبوده‌اند.



  

۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه

گذر

دارم رد می‌شوم. از خودم شروع شد و رد شدن از آن قسمت هایی از خودم که حالم را بد می کرد. همان وقتی که مرد از من گذشت چون دیگر خودم هم خودم را نمی شناختم...چه برسد به بقیه.

حالا راحت تر از آدم ها هم می گذرم؛ از حضور نیمه کاره و ناخالصِ آدم‌ها.

بابا هیچ وقت مردِ زندگی نبود. ما می‌دانستیم. مامان هم می‌دانست. با این حال با او ماند. جهنمی درست کرد که خاکسترش به چشم همه‌مان رفت. همان وقت‌ها بود که به خودم قول دادم نقطه صفرِ خودم باشم نه ادامه‌ی مادرم.  ذهنم همان زمان یک ژانر درست کرد به اسمِ "بابا". این ژانر را می‌توان بی‌نهایت دوست داشت اما باید همواره فاصله خود را با آن حفظ کرد. وگرنه پیش از آن‌که بدانی، دیر شده و عمری در امیدِ واهیِ بهبود رفته و دیگر برنمی‌گردد.  C1 ژانرِ "بابا"بود. از ابتدا هم می‌دانستم اما دلم می‌خواست انکار کنم. می‌خواستم باور کنم که این ژانر، مثالِ نقض دارد و این آدم همان مثال است. نبود. باید می‌گذشتم... رد شدم.

بلافاصله C2 سروکله‌اش پیدا شد. عینِ آزمونِ الهی! آمده بود که بماند. می‌توانست ماندنی شود اما یک جایی تهِ ذهنم چشمکِ خطر می‌زد و نمی‌فهمیدم چرا. تا این‌که خودش کلِ حرف‌هایی را که اصولا باید ظرفِ چندماه یا چندسالِ آینده می‌شنیدم، یک‌شبه گفت. فهمیدم گیرِ کار کجاست. زخم داشت و دنبال چاهی می‌گشت که تنهایی‌اش را آن‌جا فریاد کند. نمی‌توانستم مُسَکّن باشم. یعنی نمی‌خواهم. مرهم بودن، سبکباریِ آدم را می‌گیرد. می‌شوی هوایِ یکی دیگر و یادت می‌رود خودت هم هوا لازم داری برای بقا. باید می‌گذشتم...رد شدم.

قدرِ با خود بودن را این روزها بهتر می‌فهمم. این‌که از خودم و ترس‌هایم فرار نکنم. همین موقع‌ها بهترین اتفاق‌ها می‌افتد. قلب را باید باز نگه داشت.