اوج پاییز بود. نشسته بودم وسط پارک و خیره شده بودم به برگهای هزاررنگ. سیل تصویر بود که میریخت توی کلهام.
پاییز، من را مستقیم وصل میکند به تهران و قدم زدنهای تمام ناشدنی با سین. بعدتر هم مرد بود که با بیصبری میخواست لذت پاییز را به تمامی بچشیم. چون بعدش شبهای قطبی تمامناشدنی میآمدند. پاییز آخرین فرصت بود برای عاشقی بیرون از خانه.
وسط مرور این تصاویر نگاتیوگونه، ناگهان متوجه شدم که چقدر زمان از همه چیز، گذشته است. از روزهای کوتاه و قدمزدنهای بلندِ بیپایان در تهران، از انقلاب تا ویلا، از تجریش تا ونک، از لبخندهای شیرین مرد که در اوجِ سرما هم دلم را گرم میکرد، و حتی از دردِ قلبم بعد از رفتنش.
مرد که رفت تا ماهها قلبم درد میکرد. دردِ فیزیکی. تیر میکشید. میتوانستم جهت حرکت درد را دنبال کنم. بعدتر مقالهای خواندم که میگفت دانشمندان متوجه شدهاند بعضی قلبها در مواجهه با غم شدید، ماهیچههایشان دچار اختلال میشود و حتی در مواردی میایستند.
همین است که تعجب میکنم چطور نَمُردم.
عمر اندوه در قرن ما چند سال بود؟
حتی انگار از روزهای پرتنش همین چندوقت پیش با C هم سالها گذشته است. به اندوه او فکر میکنم و تمام پیامهایی که گاه و بیگاه میفرستد. میخواهم بهش بگویم خودت هم باور داری که دنیا به پایان نمیرسد، که تو زنده میمانی. همانطور که من و بقیه آدمها جان به در میبریم هربار. میخواهم برایش بنویسم من دلم سرانجامِ خوش با تو میخواست. اما نشد، نخواستی که بتوانی. حالا بیا بگذریم، بیا به همدیگر اجازه گذشتن بدهیم. تا به خودمان بیاییم زمان جوری نشسته روی همه چیز که دیگر از غصه هم جز خاطره گنگی به جا نماندهاست.
بعد یادم میآید که چطور درد قلب خودم به تدریج فروکش کرد. نه، یادم نمیآید حتی. یک زمانی متوجه شدم که دیگر درد را حس نمیکنم. انگار از کما برگشته باشی. خودت نمیفهمی چقدر نبودهای. اطرافیانت متوجه بازگشتت میشوند.
به این فکر میکنم که از روزهای غلیظ عاشقی چقدر زمان گذشته و ترس برم میدارد که نکند دیگر هیچوقت عاشق دیگری نشوم؟ اما جایی ته همان قلب از جنگ برگشته، میدانم که به موقعش اتفاق میافتد و در هیبتی که انتظارش را ندارم. این است که دارم چشم در چشم این ترسها میدوزم و بهشان اجازه میدهم که با هم قدم بزنیم. تا یادم بیاید که نمیمیرم با این چیزها.
عمر اندوه، در قرن قبلی یک سال بود. در قرن فعلی چطور؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر