دوست بودیم...هستیم. از آن رفاقتها که همیشه نداشتهام. از آنها که تا میآمد به جانم بچسبد، مانعی ظاهر میشد. در عین ناباوری داشتم لذت رفاقتمان را میبردم که مانع عیان شد. گفت که دلش را نمیتواند کاری کند و باید برود که هوای خودش و دلش را داشته باشد. حق داشت. میفهمیدم، و بلد بودم چطور رودرروی حقیقت بایستم و جا نخورم. این طور شد که من ماندم و یک جای خالی دیگر. احتمالا خودش هم نمیفهمد دلتنگیام را؛ آن لحظههایی که با تمام وجود میخواهم عکس از مسخرهترین واقعه عالم بگیرم و برایش بفرستم تا به ریش این دنیا بخندیم. یا وقتی میخواهم غر بزنم و میدانم خودش فقط قضاوتم نخواهد کرد.
مرد، در اوج سرخوشی میگفت: «تو بهترین مخدر منی». وقتی هم که داشت میرفت در آغوشش فشردم و گفت که باید 'ترک کند مخدر را...' برای سلامتیاش ضرر داشتم گویا. شاید لازم باشد برچسبی به پیشانیام بزنم : اعتیادآور. با احتیاط مصرف شود.