مادرم یک روز آشفته سر، زنگ زد و پیله کرد که خوبی؟ خوابت را میبینم چندشب مداوم. گفتم خوبم. مادر است دیگر. نگرانش بکنم که چی. اصلا چی را چطور بگویم؟ که اتفاقهایی افتاده که هیچکس نمیداند؟ که بهتر است هیچکس نداند؟ که فقط میتوانم به خودم توی آینه زمزمه کنم؟
الف دوست خوبی است. قلب مهربانی دارد اما زود میرنجد. حسهایش خیلی قوی است، حتی از راه دور. حتی وقتی نیست که ببیند، میشنود و بو میکند، رمالطور.مدتی است میپرسد که چرا انقدر دورم. پرتاب شدهام به جایی که حتی خودم نمیدانستم کجاست و تنها، دورشدنم واضح و عریان به چشم میآید. اصرار دارم بگویم که خوبم. که به حالِ دیگری روی بالا آمدن ندهم. بیاید بنشیند توی صورتم که چی؟ میخواهم حالم خوب باشد. انقدر هم میگویم تا باورم شود.
خانم روانشناسی هست توی هاروارد، یک Ted Talk داده که راجع به تاثیر اختیار در آفریدن فضای ذهنی میگوید. آخرش نتیجه میگیرد نگویید Fake it until you make it. به جای این تعبیر نامانوس، Fake it until you become it. حالا حکایت من است.
خانم روانشناسی هست توی هاروارد، یک Ted Talk داده که راجع به تاثیر اختیار در آفریدن فضای ذهنی میگوید. آخرش نتیجه میگیرد نگویید Fake it until you make it. به جای این تعبیر نامانوس، Fake it until you become it. حالا حکایت من است.
خوب بودم...هستم. فقط چیزهایی هست که هیچکس نمیداند. همین.