۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

بیهودگی

یک. داشتم از راهرو می‌گذشتم که شنیدم یک نفر کنار آسانسور آه بلندی کشید و نفسش را با شدت داد بیرون...پوووف.  ذهن سیال و خیالبافم شروع کرد به سناریو سازی برای آه: خستگیِ کار بود و نارضایتی از روز یا روزهایی که می‌گذشت. این‌که به سر رویاها چه آمده بود و چقدر زمان لازم بود تا نام گمشده‌ی شادی بر زبانش دوباره جاری شود. .یا چقدر زمان باید می‌گذشت تا عشق به زندگیش بازگردد. بلکه روزها، حتی برای اندکی، معنی‌دار شوند

دو. سربازِ سابقِ بیست و سه ساله‌ای را می‌شناسم که از بشریت امید بریده است و دل خوش کرده به لحظه‌های اندک آرامش. سرباز دو سال پیش در افغانستان زخمی شده، و دیگر نتوانسته بجنگد. بازگشته و پشتِ میزنشین شده است. خِرَدی دارد به عمر‌‌ زمین. می‌توان ساعت‌ها با او گفتگو کرد و به بیهودگی‌ها خندید. داستان خودکشی دوست صمیمی‌اش را که برایم تعریف کرد، فهمیدم چرا مجذوب داستان‌گویی‌هایش هستم. مرد هم داستان‌های مشابه زیاد داشت. هر دو هم خوب بلدند که از دلِ لحظه‌های کوچک بر بیهودگی‌های عظیم بتازند و مغلوب‌شان نشوند. 

ِسه. جمعه‌ شب های این شهرِ بی‌دروپیکر کابوسم شده‌اند. در محاصره فکر و خیال‌های مختلف‌ و در مواجهه با واقعیت بی‌دوستی، هر هفته تقریبا کم می‌آورم. شروع می‌کنم حال دوست‌های دور و نزدیکِ اقصی نقاط دنیا را می‌پرسم. که یادم بماند زندگی همیشه همین‌طور نبوده و نخواهد ماند. که حتی جمعه شب‌های خیلی بلند و سرد قریه قطبی، به لطفِ خلاقیت غریبِ مرد و لودگی‌های من، قابل تحمل می‌شد. مثل دستی غیبی که زندگی را از گزند نگه داشته باشد. یکی از همین جمعه‌شب ها رفته بودم کنار آب و زار می‌زدم به حال آن دست غایب که انگار دیگر هوای زندگی را نداشت. پیرمردی آمد و شروع کرد حرف زدن با من. از هم‌نسل‌های بیتلز بود و توی کامیونتش در ساحل زندگی می‌کرد. می‌توانست جای دیگری باشد اما با واقعیت مسخره کنار نیامده بود. راه خودش را پیدا کرده بود و عاشق سبک زندگیش شده بود. این‌طوری با هم دوست شدیم.

آخر. دارم پابه‌پای وادادن با خودم کلنجار می‌روم. یک روزهایی رها هستم در زمان حال. فارغ از قبل و بعد. وقت‌هایی هم در چاه عمیق و ترسناک خودم می‌افتم و حتی نمی‌خواهم دست‌وپایی هم بزنم. اما دارم یاد می‌گیرم و زیاد تمرین می‌کنم که برایم درونی شود. که بیهودگی را آن طور که می‌خواهم بپذیرم و از دلش، چیزی را که می‌خواهم بیرون بکشم. تا صبح‌هایی که چشم باز می‌کنم و می‌بینم زمینِ تازه باران خورده را، این اولین گزاره‌هایی نباشد که بر زبانم بیاید:‌