۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

پاییز

امروز روز اول پاییز است و من راز فصل‌ها را خیلی وقت است گم کرده‌ام. می‌دانم می‌آیند. می‌بینم که می‌روند. یادم آمد که پاییزِ قریه قطبی زیبا بود و چه راه‌ها که نرفته‌ام با عشاق قدیم در چنین فصلی. که این پاییز را دست در دست دیگری راه خواهند رفت. و من خواهم نشست لابه‌لای خاطرات قدیم‌شان و خاک خواهم خورد.

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

مرمت

 توی آینه خیره شده بودم به جای انگشتانت که آخرین بار نوشتی  
Booos
.و یادم آمد که شد دقیقا پنج ماه 
حالا پنج ماه است که مثلا برایم مرده ای، که برایت شده‌ام گذشته. حالا دیگر تقریبا خرید یکنفره برایم عادی شده، و به ندرت در سوپرمارکت یادم می‌آید چه دوست داری که حتما بگیرم. خودم گل‌ها را به خانه می‌آورم. لاک‌پشت‌هایی را هم که برای من و خانه به ارث گذاشتی نگه داشته‌ام. بدون درد و نوستالوژی.

در غیابت خودم را موشکافی می‌کنم که بفهمم، ببینم، بدانم. به جاهای خوبی هم رسیده‌ام: با خودم دارم مهربان‌تر ‌می‌‌شوم. یک وقتی درد را دیگر حس نکردم. تصویرت را اما هنوز می بینم گاهی که از درمی‌آیی خندان. ته چشم‌ها دنبالت می‌گردم. می‌دانم از نگاهت خلاصی نخواهم داشت. نگاه‌ها را نمی‌توان فراموش کرد. تا همیشه حک می‌شوند توی حافظه لامصب‌ها! به جز این‌ها، خبری نیست. من بزرگ می‌شوم و جای تو خالی می‌ماند. مثل باقی حفره‌هایی که پر نمی‌شوند. آن‌ها را فقط باید چشم در چشم دوخت و از روی‌شان پرید. می‌خواهم از خودم نترسم و هیولای درونم را کم‌کم رام کنم تا با هم هم‌بازی شویم. یادت هست دایناسوربازی‌مان را؟