۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه

گذر

دارم رد می‌شوم. از خودم شروع شد و رد شدن از آن قسمت هایی از خودم که حالم را بد می کرد. همان وقتی که مرد از من گذشت چون دیگر خودم هم خودم را نمی شناختم...چه برسد به بقیه.

حالا راحت تر از آدم ها هم می گذرم؛ از حضور نیمه کاره و ناخالصِ آدم‌ها.

بابا هیچ وقت مردِ زندگی نبود. ما می‌دانستیم. مامان هم می‌دانست. با این حال با او ماند. جهنمی درست کرد که خاکسترش به چشم همه‌مان رفت. همان وقت‌ها بود که به خودم قول دادم نقطه صفرِ خودم باشم نه ادامه‌ی مادرم.  ذهنم همان زمان یک ژانر درست کرد به اسمِ "بابا". این ژانر را می‌توان بی‌نهایت دوست داشت اما باید همواره فاصله خود را با آن حفظ کرد. وگرنه پیش از آن‌که بدانی، دیر شده و عمری در امیدِ واهیِ بهبود رفته و دیگر برنمی‌گردد.  C1 ژانرِ "بابا"بود. از ابتدا هم می‌دانستم اما دلم می‌خواست انکار کنم. می‌خواستم باور کنم که این ژانر، مثالِ نقض دارد و این آدم همان مثال است. نبود. باید می‌گذشتم... رد شدم.

بلافاصله C2 سروکله‌اش پیدا شد. عینِ آزمونِ الهی! آمده بود که بماند. می‌توانست ماندنی شود اما یک جایی تهِ ذهنم چشمکِ خطر می‌زد و نمی‌فهمیدم چرا. تا این‌که خودش کلِ حرف‌هایی را که اصولا باید ظرفِ چندماه یا چندسالِ آینده می‌شنیدم، یک‌شبه گفت. فهمیدم گیرِ کار کجاست. زخم داشت و دنبال چاهی می‌گشت که تنهایی‌اش را آن‌جا فریاد کند. نمی‌توانستم مُسَکّن باشم. یعنی نمی‌خواهم. مرهم بودن، سبکباریِ آدم را می‌گیرد. می‌شوی هوایِ یکی دیگر و یادت می‌رود خودت هم هوا لازم داری برای بقا. باید می‌گذشتم...رد شدم.

قدرِ با خود بودن را این روزها بهتر می‌فهمم. این‌که از خودم و ترس‌هایم فرار نکنم. همین موقع‌ها بهترین اتفاق‌ها می‌افتد. قلب را باید باز نگه داشت.