۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه

موازی

سال‌ها بعد برای فرزندان به دنیا آمده و نیامده‌ام تعریف می‌کنم تمام ماجراهایم را. برایشان می‌گویم از عاشقی‌ کردن‌هایم و نوبت ‌عاشقی‌هایی که ازشان گذشتم بی آن‌که امتحان‌شان کنم. برایشان از پسر اراکی محجوبی خواهم گفت که تمام دنیایم بود زمانی. که هنوز هم دست‌نوشته‌هایش یادآور ایام خوش دانشگاه و پابه‌پای هم بزرگ شدن است . که هنوز هم کتابخانه‌ام در خانه پدری پر است از کتاب‌هایی که بهم هدیه داده بود، با خطی به یادگار. از چال‌های گونه مرد و چشم‌های مهربانش و لبخندی که هنوز هم قلبم را می‌فشرد، عکس‌هایش را که می‌بینم. 

چه شد که یاد این‌ها افتادم؟ زمانی، یک آقای مودب فرانسوی را تقریبا هرروز می‌دیدم. دوست‌های خوبی بودیم. با هم کلی کتابفروشی و اماکن فرهنگی گز کردیم. ادبش هیچ‌وقت بهش اجازه نداد حرف دلش را رک و پوست‌کنده بزند. از چشم‌هایش می‌خواندم و پاسخ نمی‌دادم. جای گنگی از زندگیم بودم. نمی‌توانستم درگیرش کنم. بعد هم جریان زندگی هرکداممان را پرت کرد یک گوشه‌ای و تنها نشانه‌ی آن روزها شد پیام‌های هر از چند‌گاه فیسبوکی یا ایمیل‌های پراکنده. او رفت دنبال علاقه‌اش به باغبانی و پناهنده شد به مزرعه‌ای که حتی نمی‌دانم کجاست. تازگی یک عکس دیدم از دوست‌دخترش که باردار است. خوشحال بود، از لحن توضیح عکس فهمیدم. به زندگی‌های خیالیِ موازی فکر کردم که ازشان گذشته بودم. آیا آدم‌هایِ داستانِ من هم به سناریو‌های تخیلی فکر می‌کنند؟‌ به این‌که حالا کجا بودند اگر اتفاق‌های نیفتاده، صورت گرفته بود؟‌ 

این‌ها را از روی حسرت نمی‌گویم. کنجکاوی است. کنجکاوی راجع به انتخاب‌ها و این‌که چطور مسیرم را شکل داده‌اند/می‌دهند. این‌که انتخاب هم شاید توهمی باشد که برای خودمان می‌سازیم. واقعا تمام اتفاق‌های سال‌های اخیر را انتخاب کرده‌ام؟‌ نه. گاهی مثل درخت ایستاده‌ام در جریان باد و گذاشته‌ام گیس‌هایم را آشفته کند. گاهی خودم را مثل کاه سپرده‌ام به دست جریان تا یک جایی فرودم بیاورد. گاهی هم خودم را به در و دیوار زده‌ام و لِه و کوفته افتاده‌ام کناری.  
کدام انتخاب بهتری بود؟ نمی‌توانم بگویم. هر چه بود به اینجا رساندم. شکایتی هم ندارم، قصه من این‌طور دارد شکل می‌گیرد. 

۱۳۹۴ آبان ۲۶, سه‌شنبه

چیزهایی هست که نمی‌دانی

مادرم یک روز آشفته سر، زنگ زد و پیله کرد که خوبی؟ خوابت را می‌بینم چندشب مداوم. گفتم خوبم. مادر است دیگر. نگرانش بکنم که چی. اصلا چی را چطور بگویم؟ که اتفاق‌هایی افتاده که هیچ‌کس نمی‌داند؟ که بهتر است هیچ‌کس نداند؟ که فقط می‌توانم به خودم توی آینه زمزمه کنم؟


الف دوست خوبی است. قلب مهربانی دارد اما زود می‌رنجد. حس‌هایش خیلی قوی است، حتی از راه دور. حتی وقتی نیست که ببیند، می‌شنود و بو می‌کند، رمال‌طور.مدتی است می‌پرسد که چرا انقدر دورم. پرتاب شده‌ام به جایی که حتی خودم نمی‌دانستم کجاست و تنها، دورشدنم واضح و عریان به چشم می‌آید. اصرار دارم بگویم که خوبم. که به حالِ دیگری روی بالا آمدن ندهم. بیاید بنشیند توی صورتم که چی؟ می‌خواهم حالم خوب باشد. انقدر هم می‌گویم تا باورم شود.
خانم روانشناسی هست توی هاروارد، یک Ted Talk داده که راجع به تاثیر اختیار در آفریدن فضای ذهنی می‌گوید. آخرش نتیجه می‌گیرد نگویید Fake it until you make it. به جای این تعبیر نامانوس، Fake it until you become it. حالا حکایت من است. 

خوب بودم...هستم. فقط چیزهایی هست که هیچ‌کس نمی‌داند. همین.

۱۳۹۴ شهریور ۱۱, چهارشنبه

پاک ‌کن

تن داده‌ام به یک فراموشیِ خودخواسته. داشتم دوچرخه‌سواری می‌کردم یا غم‌هایم را زیر دوش می‌شستم و به دستِ آب می‌دادم؟ یادم نیست. اما در یک لحظه فهمیدم می‌خواهم که مغزم آنقدر آکنده از واژه و فکرِ پرت‌و‌پلا نباشد. 
بعد تمامِ زیادی‌های زندگی‌ام را فهرست‌وار نوشتم. کاغذ پر شد از حجمِ افکاری که در خطوط موازی با هم رقابت داشتند. از کاغذ فرار نکردم. گذاشتمش توی کیفم که هرجا حواسم پرت شد، مرورش کنم. که بدانم چه‌ها را باید رها کنم. 

چند شب بعد، خوابِ مرد را دیدم. حضورش آنقدر واقعی بود که نفس‌هایش را روی گردنم حس می‌کردم. داشت خداحافظی می‌کرد و من نه بی‌تاب، بلکه عاقل و هشیار می‌بلعیدم واژه‌هایش را. خدافظی‌اش هم تلخ نبود. صبور و سنگین داشت برایم می‌گفت که دیگر باید برود. داشت از کله‌ام بیرون می‌رفت و می‌فهمیدم چرا. زمانش سرآمده بود...اشک‌هایم گرم و آرام، روی صورتم می‌ریخت که بیدار شدم.

چندروز بعدش به C گفتم که نمی‌توانم ادامه دهم. تلاش هم کردم که درست فهمیده شوم. اما چطور می‌شود به آدم‌ها گفت من از این همه تنهایی کنارِ تو می‌ترسم؟‌ 

حالا دارم خیلی چیزها را فراموش می‌کنم. نه با تلخی، با هشیاریِ بی‌سابقه‌ای که قدرت می‌بخشد برای پریدن‌هایِ بلندتر. مثل این‌ که پاک کن را بگیری دستت و هرچه را لازم ندارم پاک کنی. خطوط را تمیز کنی. گوشه‌های ذهن را خالی کنی. که جا باز شود برای خودم و آن‌چه واقعا می‌خواهم. قلبم را هم دودستی چسبیده‌ام و می‌تازم که غبار نگیرد. دروغ چرا، قلب و مغزم هیچ‌وقت انقدر شفاف و همراه نبوده‌اند.



  

۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه

گذر

دارم رد می‌شوم. از خودم شروع شد و رد شدن از آن قسمت هایی از خودم که حالم را بد می کرد. همان وقتی که مرد از من گذشت چون دیگر خودم هم خودم را نمی شناختم...چه برسد به بقیه.

حالا راحت تر از آدم ها هم می گذرم؛ از حضور نیمه کاره و ناخالصِ آدم‌ها.

بابا هیچ وقت مردِ زندگی نبود. ما می‌دانستیم. مامان هم می‌دانست. با این حال با او ماند. جهنمی درست کرد که خاکسترش به چشم همه‌مان رفت. همان وقت‌ها بود که به خودم قول دادم نقطه صفرِ خودم باشم نه ادامه‌ی مادرم.  ذهنم همان زمان یک ژانر درست کرد به اسمِ "بابا". این ژانر را می‌توان بی‌نهایت دوست داشت اما باید همواره فاصله خود را با آن حفظ کرد. وگرنه پیش از آن‌که بدانی، دیر شده و عمری در امیدِ واهیِ بهبود رفته و دیگر برنمی‌گردد.  C1 ژانرِ "بابا"بود. از ابتدا هم می‌دانستم اما دلم می‌خواست انکار کنم. می‌خواستم باور کنم که این ژانر، مثالِ نقض دارد و این آدم همان مثال است. نبود. باید می‌گذشتم... رد شدم.

بلافاصله C2 سروکله‌اش پیدا شد. عینِ آزمونِ الهی! آمده بود که بماند. می‌توانست ماندنی شود اما یک جایی تهِ ذهنم چشمکِ خطر می‌زد و نمی‌فهمیدم چرا. تا این‌که خودش کلِ حرف‌هایی را که اصولا باید ظرفِ چندماه یا چندسالِ آینده می‌شنیدم، یک‌شبه گفت. فهمیدم گیرِ کار کجاست. زخم داشت و دنبال چاهی می‌گشت که تنهایی‌اش را آن‌جا فریاد کند. نمی‌توانستم مُسَکّن باشم. یعنی نمی‌خواهم. مرهم بودن، سبکباریِ آدم را می‌گیرد. می‌شوی هوایِ یکی دیگر و یادت می‌رود خودت هم هوا لازم داری برای بقا. باید می‌گذشتم...رد شدم.

قدرِ با خود بودن را این روزها بهتر می‌فهمم. این‌که از خودم و ترس‌هایم فرار نکنم. همین موقع‌ها بهترین اتفاق‌ها می‌افتد. قلب را باید باز نگه داشت.






۱۳۹۴ خرداد ۱۶, شنبه

فیل

یک مطلب نوشته ام که هنوز منتشر نشده. یعنی هنوز جایی گردن نگرفته که منتشرش کند. یکی می گوید زیادی طولانی است، دیگری می گوید زیادی تحلیلی شده، مردم حوصله خواندن تحلیل ندارند. خلاصه یک چیز بینابین است که به مذاق خیلی ها خوش نمی آید. حتی خودم هم خیلی به دلم ننشست وقتی تمامش کردم. احتمالا این خودش بزرگترین نشانه ناتمامی اش هست.

نشسته بودم توی کافه ای و فکر می کردم که چطور با مطلب کُشتی بگیرم تا از این وضعیت دربیاید که واقعیت خورد توی صورتم :زندگی ام هم همین طور بینابین است این روزها... کارم، رابطه ام، آینده ام. رسیده ام به یک حالِ وسط که لزوما غرق در لذتش نیستم اما برای تغییرش هم انرژی خاصی صرف نمی کنم. شده ام فیل توی اتاق و اجازه می دم هرکسی از ظنِ خود بیاید و برود. با واکنش به ظن های چرند هم بیگانه ام. همین که حرکاتم برای خودم معنی بدهد کافی است. اگر هم نداد، باید مهربان بمانم با خودم و بگذارم آرام آرام، راه برای حرف ها و فکرها و آدم های جدید باز شود.

فیل که دایم توی همان اتاق نمی ماند.  بالاخره روزی در را باز می کند می رود پی زندگیِ اتاقِ بعدی اش






۱۳۹۳ اسفند ۱۰, یکشنبه

بایگانی


شد یک سال. 
شبِ قبلش در خودت پیچیده بودی و آرام از سفرهای نرفته مان حرف می زدی. نمی دانستم با بغضت چه کنم وقتی در گوشم گفتی که حس می کنی این، آخر راه است.

آخرِ راه بود. راست می گفتی. هواپیمایی که از اقیانوس گذرت داد هم نتوانست راهمان را طولانی تر کند. آمده بودی برای آخرین تلاش. تیر خلاصم را هم در جیب داشتی. خلاصم نکرد اما.هنوز هم فرودگاه که می روم تنم می لرزد. رفتنت می آید جلوی چشمم. حال روزهای بعدم را به یاد می آورم و اشکی که بند نمی آمد. زمان، کم کم بی حسم کرد تا این که یک وقتی دیگر درد را حس نکردم. 

ماه ها پیش نوشته بودی که گویا حرفی داری. از محتوایش پرسیده بودم که بی پاسخم گذاشتی. چندوقت پیش پیله کردم که "حرفت را که نزدی، لااقل بیا حرف مرا بشنو بلکه از این تلخی خلاص شویم". پاسخِ گزنده و پرکنایه ات، تمام حرف ها بود. درهای نیمه باز مغزم را بست. جواب های نیمه کاره را بایگانی کرد. و گردبادِ ذهنم هلم داد به رو به رویی که یک سال از مواجهه اش طفره می رفتم. 

حالا پرت شده ام به جایی که دیگر با سناریوهای پیچیده حضور یا غیبتت آمیخته نیست. حضورت بایگانی شده، عکس ها، نوشته ها، ...خاطرات، بایگانی شده، اما صدایِ خنده و چالِ گونه و بوسه های ناگهانِ روی گردنم، هنوز نه. می دانم آن ها هم دیر یا زود، انقدر تاریخ از رویشان رد می شود که دیگر تخیل هم حریف شان نخواهد شد. قبل تر تلاش می کردم نبودنم را از دیدِ تو به تصویر بکشم. حالا تصوراتم هم بایگانی شده اند.

من در ذهنت مرده ام. و ما در بایگانیِ تاریخ‌های‌ همدیگر به پوسیدن مشغولیم. 





۱۳۹۳ دی ۲۷, شنبه

رفتن


شد یک سال. 
شبِ قبلش در خودت پیچیده بودی و آرام از سفرهای نرفته مان حرف می زدی. نمی دانستم با بغضت چه کنم وقتی در گوشم گفتی که حس می کنی این، آخر راه است.

آخرِ راه بود. راست می گفتی. هواپیمایی که از اقیانوس گذرت داد هم نتوانست راهمان را طولانی تر کند. آمده بودی برای آخرین تلاش. تیر خلاصم را هم در جیب داشتی. خلاصم نکرد اما.هنوز هم فرودگاه که می روم تنم می لرزد. رفتنت می آید جلوی چشمم. حال روزهای بعدم را به یاد می آورم و اشکی که بند نمی آمد. زمان، کم کم بی حسم کرد تا این که یک وقتی دیگر درد را حس نکردم. 

ماه ها پیش نوشته بودی که گویا حرفی داری. از محتوایش پرسیده بودم که بی پاسخم گذاشتی. چندوقت پیش پیله کردم که "حرفت را که نزدی، لااقل بیا حرف مرا بشنو بلکه از این تلخی خلاص شویم". پاسخِ گزنده و پرکنایه ات، تمام حرف ها بود. درهای نیمه باز مغزم را بست. جواب های نیمه کاره را بایگانی کرد. و گردبادِ ذهنم هلم داد به رو به رویی که یک سال از مواجهه اش طفره می رفتم. 

حالا پرت شده ام به جایی که دیگر با سناریوهای پیچیده حضور یا غیبتت آمیخته نیست. حضورت بایگانی شده، عکس ها، نوشته ها، ...خاطرات، بایگانی شده، اما صدایِ خنده و چالِ گونه و بوسه های ناگهانِ روی گردنم، هنوز نه. می دانم آن ها هم دیر یا زود، انقدر تاریخ از رویشان رد می شود که دیگر تخیل هم حریف شان نخواهد شد. قبل تر تلاش می کردم نبودنم را از دیدِ تو به تصویر بکشم. حالا تصوراتم هم بایگانی شده اند.

من در ذهنت مرده ام. و ما در بایگانیِ تاریخ‌های‌ همدیگر به پوسیدن مشغولیم.