سالها بعد برای فرزندان به دنیا آمده و نیامدهام تعریف میکنم تمام ماجراهایم را. برایشان میگویم از عاشقی کردنهایم و نوبت عاشقیهایی که ازشان گذشتم بی آنکه امتحانشان کنم. برایشان از پسر اراکی محجوبی خواهم گفت که تمام دنیایم بود زمانی. که هنوز هم دستنوشتههایش یادآور ایام خوش دانشگاه و پابهپای هم بزرگ شدن است . که هنوز هم کتابخانهام در خانه پدری پر است از کتابهایی که بهم هدیه داده بود، با خطی به یادگار. از چالهای گونه مرد و چشمهای مهربانش و لبخندی که هنوز هم قلبم را میفشرد، عکسهایش را که میبینم.
چه شد که یاد اینها افتادم؟ زمانی، یک آقای مودب فرانسوی را تقریبا هرروز میدیدم. دوستهای خوبی بودیم. با هم کلی کتابفروشی و اماکن فرهنگی گز کردیم. ادبش هیچوقت بهش اجازه نداد حرف دلش را رک و پوستکنده بزند. از چشمهایش میخواندم و پاسخ نمیدادم. جای گنگی از زندگیم بودم. نمیتوانستم درگیرش کنم. بعد هم جریان زندگی هرکداممان را پرت کرد یک گوشهای و تنها نشانهی آن روزها شد پیامهای هر از چندگاه فیسبوکی یا ایمیلهای پراکنده. او رفت دنبال علاقهاش به باغبانی و پناهنده شد به مزرعهای که حتی نمیدانم کجاست. تازگی یک عکس دیدم از دوستدخترش که باردار است. خوشحال بود، از لحن توضیح عکس فهمیدم. به زندگیهای خیالیِ موازی فکر کردم که ازشان گذشته بودم. آیا آدمهایِ داستانِ من هم به سناریوهای تخیلی فکر میکنند؟ به اینکه حالا کجا بودند اگر اتفاقهای نیفتاده، صورت گرفته بود؟
اینها را از روی حسرت نمیگویم. کنجکاوی است. کنجکاوی راجع به انتخابها و اینکه چطور مسیرم را شکل دادهاند/میدهند. اینکه انتخاب هم شاید توهمی باشد که برای خودمان میسازیم. واقعا تمام اتفاقهای سالهای اخیر را انتخاب کردهام؟ نه. گاهی مثل درخت ایستادهام در جریان باد و گذاشتهام گیسهایم را آشفته کند. گاهی خودم را مثل کاه سپردهام به دست جریان تا یک جایی فرودم بیاورد. گاهی هم خودم را به در و دیوار زدهام و لِه و کوفته افتادهام کناری.
کدام انتخاب بهتری بود؟ نمیتوانم بگویم. هر چه بود به اینجا رساندم. شکایتی هم ندارم، قصه من اینطور دارد شکل میگیرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر