دلم برایت تنگ شده
و دنیا آنقدر کوچک نیست که قارهها دوباره به هم برسند
جادهها به جای اولشان بازگردند
ما دوباره کنار هم بنشینیم.
...
خودم را پُست کردم به نقطهای دور که حتی نمیدانم کجاست. و دلم برایش تنگ میشود گاهی. مثل دوستی نزدیک که سالها بیخبر مانده باشی ازش. تصاویری در ذهن دارم از روزهایی که نرمتر بودهام، زمانی که انقدر مثل سمباده، زمخت نبودم، از لحظههایی که چشمهایم از معصومیت برق میزدهاند... پوستم کلفت شده و این را وقتهایی به وضوح میبینم که دردم نمیآید. نه از فاصله، نه از قحطی دوست، نه کارِ بیسر و ته، نه تنهایی، نه ترسهای گاه و بیگاه. حتی دردکشیدن بقیه برایم تراژیک نیست. توانِ شنیدنِ آه و نالهی آدمها در من تحلیل رفتهاست. بیرحمی بینظیری هر روز بیشتر در من قد میکشد.
با تمام اینها، خودِ الانم را بیشتر میپسندم. رابطهاش با درونش و دنیا راحتتر است. چیز زیادی هم به دل نمیگیرد دیگر. ایمان آوردهاست به آسیبپذیری همه آدمها. ترسش از آدمها هم ریخته؛ به همان نسبت گذشتن هم برایش راحتتر شده: از خودش، دیگران، اتفاقها، بالاها و پایینها.
دوست بعد از مدتها برایم نوشته بود. جواب درخواستی را داده بود که سه سال پیش در اوجِ خستگیِ روحی ازش کرده بودم. درخواستم پیچیده بود: "قضاوتم نکن". نتوانسته بود. هر دو میدانیم بر ما و دیگرانمان چه گذشتهاست. برگشتی هم در کار نیست. حالا سه سال است در سکوتی فرورفتهام که بیرون آمدن ازش ساده نیست..نبودهاست. برایش نوشتم "زخمهایم هنوز تازه است اما خوبیش این است که میگذرد".
فکر میکنم به اینکه قبلترها چطور در غصه و خشم و خجالت به خودم میپیچیدم و چه شد که عبور کردم از گرههای کورم. فاصله گرفتن از منبع تولید عواطف شدید و غلیظ کمکم کرد. خانواده، به همان نسبت که عشق میدهد، هجمهای از پیچیدگیهای عاطفی را هم با خودش میآورد و بچه حداقل بیست سالی را سپری میکند تا بفهمد که نزدیکترین آدمهای زندگیش قهرمان نیستند. آدم هستند با ضعف و قوتهای خودشان و نمیشود انتظارهای بزرگ داشت یا به امید تغییرشان نشست. فهم این موضوع، هلم داد و جراتی برای گذشتن و رفتن. با این حال، جایی ته ذهنم، در اوج خستگی، آغوش مامان میخواهد یا پریدن توی بغل بابا از روی مجسمه غولپیکر فردوسی توی پارک لاله... اصرار میکردم که عقبتر برود تا من بلندتر بپرم. بابا میگفت: "میافتی". بالا و پایین میپریدم که "نمیافتم، بگذار نشانت بدهم". در این پریدنها چیزی بود/هست که هنوز هم به خود میکشاندم. انگار که تمام زندگی خلاصه شود در آن چند لحظه شناور ماندن در هوا قبل از اینکه پایت به زمین برسد.
یک دورهای بود که واقعیت را انکار میکردم با تمام وجود. حسش مثل آن چند لحظهی توی هوا معلق ماندن بود. وقتی هم پایم به زمین میرسید، در مواجهه با واقعیت چنان از خودم میرفتم که میخزیدم به آغوش مرد و با تمام وجود زار میزدم. او هم صبور و نگران، بدون اینکه بفهمد ماجرا از چه قرار است، آنقدر نگهم میداشت تا آرام شوم. اینطوری بازوانش تبدیل شد به امنترین نقطه جهان. وقتی که رفت، نقطه امنم را از دست دادم. حس فقدان ناشی از رفتنش، عین مرگ بود. همان بیرحمی سردی که در مرگ هست، افتاد روی جهانم. همانقدر واقعی و بیبازگشت. مجبور شدم با واقعیت آشتی کنم اما نتیجهاش لااقل این بود که پایم روی زمین بند شد. پوستکلفتی و تراژدینساختن از وقایع از همان زمان تشدید شد. با سرعت عجیبی هم رشد کرد. طوری که ترسناک میشود گاهی.
الف بارها خواسته با هم حرف بزنیم. حدود موضوع را میدانم، جواب خودم را هم. این بار که ببینمش بهش خواهم گفت که "ببین، میدانم که میتوانم با تمام وجود عاشقت شوم. اما نمیخواهم. چون میدانم که در یک نقطه از زمان، بیرحمی از اعماق وجودم سرمیکشد و تیشه میزند به ریشه هرچه ساختهام. میل به ویرانی در من سرکوب شده اما نمردهاست. و نمیخواهم بهای این دیوانگی من را تو بدهی." شاید دلیل اینکه با C خوب کنار میآیم، همین است. زیادی شبیه من است: بیرحم و سرکش. هر دو هم لحظاتی داریم که میدانیم فقط آغوش است که افسار جنونمان را میتواند در دست بگیرد. و این کل زندگی را خلاصه میکند در همین لحظههای مختصر آرامش. بی گذشته و آیندهای.
یک دورهای بود که واقعیت را انکار میکردم با تمام وجود. حسش مثل آن چند لحظهی توی هوا معلق ماندن بود. وقتی هم پایم به زمین میرسید، در مواجهه با واقعیت چنان از خودم میرفتم که میخزیدم به آغوش مرد و با تمام وجود زار میزدم. او هم صبور و نگران، بدون اینکه بفهمد ماجرا از چه قرار است، آنقدر نگهم میداشت تا آرام شوم. اینطوری بازوانش تبدیل شد به امنترین نقطه جهان. وقتی که رفت، نقطه امنم را از دست دادم. حس فقدان ناشی از رفتنش، عین مرگ بود. همان بیرحمی سردی که در مرگ هست، افتاد روی جهانم. همانقدر واقعی و بیبازگشت. مجبور شدم با واقعیت آشتی کنم اما نتیجهاش لااقل این بود که پایم روی زمین بند شد. پوستکلفتی و تراژدینساختن از وقایع از همان زمان تشدید شد. با سرعت عجیبی هم رشد کرد. طوری که ترسناک میشود گاهی.
الف بارها خواسته با هم حرف بزنیم. حدود موضوع را میدانم، جواب خودم را هم. این بار که ببینمش بهش خواهم گفت که "ببین، میدانم که میتوانم با تمام وجود عاشقت شوم. اما نمیخواهم. چون میدانم که در یک نقطه از زمان، بیرحمی از اعماق وجودم سرمیکشد و تیشه میزند به ریشه هرچه ساختهام. میل به ویرانی در من سرکوب شده اما نمردهاست. و نمیخواهم بهای این دیوانگی من را تو بدهی." شاید دلیل اینکه با C خوب کنار میآیم، همین است. زیادی شبیه من است: بیرحم و سرکش. هر دو هم لحظاتی داریم که میدانیم فقط آغوش است که افسار جنونمان را میتواند در دست بگیرد. و این کل زندگی را خلاصه میکند در همین لحظههای مختصر آرامش. بی گذشته و آیندهای.