قبل تر ها، آدم های عشق دوچرخه را نمی فهمیدم. یعنی دوچرخه برایم چیزی بود شبیه ارابهی دوپا. و خب من را چه به ارابهی دوپا. از زمانی که از ترافیک تهران و نگاه های سنگینی که راه رفتن را به سختی تاب می آورد -چه رسد به دوچرخه سواری- فاصله گرفتم، فکر دوچرخه داشتن توی کلهام می چرخید اما همیشه یک جایی آن تهها می نشست و جایش را به دلمشغولیهای دیگر میداد. مرد بود که آشتیام داد با دوچرخه. تپههای قریه را نفس بریده و به دشواری پابهپایش میرفتم، و این شد تصویرش از منِ دوچرخه سوار و مایه ای برای شوخی های شیرینش. وقتی به این شهرِ بی دروپیکر جدید رسیدم، به فکر قدیمی بالاخره آنقدر مجال جولان دادم تا یک روز با یک دوچرخهی مودبِ ژاپنی دست دوم برگشتم خانه. اشیا برای من، مثل زبان فرانسه، مونث و مذکر دارند. شیئی مثل این دوچرخه، چنان قدرت زنانگی اش بالاست که نمی توان جز «بانوی آهنین» خطابش کرد. تازه داشتم به بانو انس می گرفتم که ناشناسی مرحمت کرد و پیچ و مهره های چرخ را باز کرد و برد.
کنار پیادهرو نشسته بودم چرخ به دست تا دوستی بیاید و من و لاشهی بانو را برساند به خانه، و ذهنم داشت کندوکاو می کرد در تعاملات قدیم و جدیدم با محیط و اینکه «انس» چه مفهوم غریبی است و چه آسان با چیزهای دیگر بُر می خورد. اینکه حتی می تواند چتری باشد سرِ تعاملات روزمره. انس من به دوچرخه، انس همکارم به میزش، انس لاکپشت هایم به تُنگشان، انسِ انسان به انسانی که زمانی بیقرارش بود -یا هست-. صدای ترمز ماشینِ دوست، رشته افکارم را به دست صدایی سپرد که زمانی برای «مونس» زمزمه می کردم -حتی شبی که زندگی را برای بارِ هزارم ریختم توی چمدان هایم و آن قریهی قطبی را ترک کردم.