۱۳۹۴ شهریور ۱۱, چهارشنبه

پاک ‌کن

تن داده‌ام به یک فراموشیِ خودخواسته. داشتم دوچرخه‌سواری می‌کردم یا غم‌هایم را زیر دوش می‌شستم و به دستِ آب می‌دادم؟ یادم نیست. اما در یک لحظه فهمیدم می‌خواهم که مغزم آنقدر آکنده از واژه و فکرِ پرت‌و‌پلا نباشد. 
بعد تمامِ زیادی‌های زندگی‌ام را فهرست‌وار نوشتم. کاغذ پر شد از حجمِ افکاری که در خطوط موازی با هم رقابت داشتند. از کاغذ فرار نکردم. گذاشتمش توی کیفم که هرجا حواسم پرت شد، مرورش کنم. که بدانم چه‌ها را باید رها کنم. 

چند شب بعد، خوابِ مرد را دیدم. حضورش آنقدر واقعی بود که نفس‌هایش را روی گردنم حس می‌کردم. داشت خداحافظی می‌کرد و من نه بی‌تاب، بلکه عاقل و هشیار می‌بلعیدم واژه‌هایش را. خدافظی‌اش هم تلخ نبود. صبور و سنگین داشت برایم می‌گفت که دیگر باید برود. داشت از کله‌ام بیرون می‌رفت و می‌فهمیدم چرا. زمانش سرآمده بود...اشک‌هایم گرم و آرام، روی صورتم می‌ریخت که بیدار شدم.

چندروز بعدش به C گفتم که نمی‌توانم ادامه دهم. تلاش هم کردم که درست فهمیده شوم. اما چطور می‌شود به آدم‌ها گفت من از این همه تنهایی کنارِ تو می‌ترسم؟‌ 

حالا دارم خیلی چیزها را فراموش می‌کنم. نه با تلخی، با هشیاریِ بی‌سابقه‌ای که قدرت می‌بخشد برای پریدن‌هایِ بلندتر. مثل این‌ که پاک کن را بگیری دستت و هرچه را لازم ندارم پاک کنی. خطوط را تمیز کنی. گوشه‌های ذهن را خالی کنی. که جا باز شود برای خودم و آن‌چه واقعا می‌خواهم. قلبم را هم دودستی چسبیده‌ام و می‌تازم که غبار نگیرد. دروغ چرا، قلب و مغزم هیچ‌وقت انقدر شفاف و همراه نبوده‌اند.