۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

سخت‌باوری


خواب دیدم دوباره با همیم
از خنده بیدار شدم
دیوانه‌وار به اطراف نگریستم
چشمانم از اشک پر شد.

روزهای عادی، این خطوط فقط یک شعر است. شعری از یک شاعر ژاپنی ناشناس. دیشب اما زندگیش کردم. مرد بود و من بودم و خوشحالیِ از ته دل. از شدت کشیده شدن عضلات صورتم از لبخند بیدار شدم...چشمانم پر از اشک شد.

 این روزها سخت‌باورم. جایی میان زمین و آسمان. می‌شود برزخ؟‌ بخشی از مغزم درگیر فراموشی است. نه خودآگاه. ناگهان به خودش می‌آید و می فهمد چندین وقت است به هر چیزی که اشکش را سرازیر می‌کند، فکر  نکرده‌است. ورِ دیگرِ کله‌ام، بالغ و عاقل، تمام زوایای آشکار و نهان را زیروزبر می‌کند تا چیزی از قلم نماند. این وسط، لحظه‌هایی هست که پرتم می‌کند جایی که نمی‌شناسمش. وقتی اینستگرام عکس‌های مرد را در سفر با کسی که من نیستم، نشانم می‌دهد، یا بهم می‌گوید ممکن است او یا عکس‌هایش را بشناسم چون آدم‌های مشترکی را دنبال می‌کنیم...پوزخند می‌زنم به زِبِلیِ شبکه‌های اجتماعی. این‌که برای تعامل‌های خصوصی‌ام تعیین تکلیف می‌کنند و دروغ چرا، مغلوب‌شان می‌شوم گاهی. اولین باری که متوجه شدم آن تیکِ کوچک کنار گزینه «دوست هستید» وجود نداشت، قدری طول کشید تا  تا تغییر فصل را به خاطر بیاورم و از ورِ عاقل‌ترِ مغزم خواهش کنم به کارش ادامه دهد.