۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه

سوءتفاهم


.حرف می‌زدم که سکوت ناجوری نشست توی مکالمه C داشتم با
بعد کل شب را وقت گذاشتم تا رفع کنم بدفهمی جفتمان را بلکه بتوانم سر راحت زمین بگذارم. آخرش هم متوجه شدم که من درباره موقعیت خودم با جهان اطراف دچار سوءتفاهم عجیبی هستم.

ماجرا این‌ است که من همواره در عمق فرو رفته‌ام. برای همین آدم‌های زیادی در زندگیم ندارم. همیشه تعداد محدودی رابطه با کیفیت را به کمیت ترجیح داده‌ام. احتمالا به همین خاطر نزدیک شدن به آدم‌ها برایم فرایند زمان‌بریست. وقتی هم که کسی از فیلترم عبور کرد، می‌ماند همان‌جا. حتی وقتی که نیست جایش خالی می‌ماند. پر نمی‌شود. و یک جایی ته ذهنم باور دارم که همه همین‌طور هستند. که جای من هم به آسانی پر نمی‌شود. توهم خودساخته‌ای که ریشه در واقعیت ندارد اما ذهنم دلش می‌خواهد دنیا را از زاویه خودش ببیند. 


-----------------------------------------------------------------------------------------

با الف که بالاخره حرف زدم، راستش را گفتم. از حرف‌های نگفته خسته بودم. او هم گوش داد و چیز زیادی نگفت. از  این‌که بالغ و عاقل حرف‌ زدیم، اما راضی بودم. چند هفته بعد دیدمش با آدم جدید زندگیش و به جای تعجب، این بار آرامش عجیبی توی کله‌ام حکمفرما شد. سریع یادم آمد که زندگی با سرعت زیادی در جریان است و این‌که همه چیز و همه ‌کس در حال گذار است به لحظه بعدی. 

+

روز آخر قبل از رفتن مرد، رفته بودیم اقیانوس را با هم تماشا کنیم. اشک می‌ریختم و می‌گفتم "فردا هم این آب و صخره‌ها  این‌جا هستند، ولی دیگر "ما" وجود نخواهد داشت." محکم در آغوشم فشردم و هیچ نگفت. اشک‌هایم، تلخ و شور روی دست‌هایش می‌ریخت که دورم پیچیده بود. چند هفته بعد، دیگر "ما" وجود نداشت. دختر دیگری توی عکس‌هایش بود که من نبودم. 

+

سین دارد ازدواج می‌کند. آخرین عکس‌مان مال چند شب قبل از رفتن من از ایران است. هر دو با لبخند کمرنگی زل زده‌ایم به دوربین، من مصمم، او نگران. اما دست‌هایمان جوری به هم گره خورده که انگار هیچ وقت از هم جدا نخواهند شد. حالا او دارد خانواده تشکیل می‌دهد و من گاه‌گاهی یاد قلب مهربانی می‌افتم که من را از هیاهوی شهر و دانشگاه و کار به کافه فرانسه می‌برد تا صداهای بیرون را پشت درش جا بگذارم، از هر دری برایش تعریف کنم و او با تمام وجود گوش کند.
  
=

به زودی از این شهر هم می‌روم و نمی‌دانم بازگشتی در کار است یا نه. دارم خودم را دوباره می‌سپارم به دست جاده. من هم مسیر گذار خودم را دارم پی می‌گیرم. هر مقصدی، ماجراهای خودش را دارد و جای مبدا هم با هیچ چیز پر نمی‌شود.  
   











هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر