۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

مرمت

 توی آینه خیره شده بودم به جای انگشتانت که آخرین بار نوشتی  
Booos
.و یادم آمد که شد دقیقا پنج ماه 
حالا پنج ماه است که مثلا برایم مرده ای، که برایت شده‌ام گذشته. حالا دیگر تقریبا خرید یکنفره برایم عادی شده، و به ندرت در سوپرمارکت یادم می‌آید چه دوست داری که حتما بگیرم. خودم گل‌ها را به خانه می‌آورم. لاک‌پشت‌هایی را هم که برای من و خانه به ارث گذاشتی نگه داشته‌ام. بدون درد و نوستالوژی.

در غیابت خودم را موشکافی می‌کنم که بفهمم، ببینم، بدانم. به جاهای خوبی هم رسیده‌ام: با خودم دارم مهربان‌تر ‌می‌‌شوم. یک وقتی درد را دیگر حس نکردم. تصویرت را اما هنوز می بینم گاهی که از درمی‌آیی خندان. ته چشم‌ها دنبالت می‌گردم. می‌دانم از نگاهت خلاصی نخواهم داشت. نگاه‌ها را نمی‌توان فراموش کرد. تا همیشه حک می‌شوند توی حافظه لامصب‌ها! به جز این‌ها، خبری نیست. من بزرگ می‌شوم و جای تو خالی می‌ماند. مثل باقی حفره‌هایی که پر نمی‌شوند. آن‌ها را فقط باید چشم در چشم دوخت و از روی‌شان پرید. می‌خواهم از خودم نترسم و هیولای درونم را کم‌کم رام کنم تا با هم هم‌بازی شویم. یادت هست دایناسوربازی‌مان را؟

۱ نظر:

  1. بله خب. مثل گرمای روی گونه سر صبح پیش از شروع کار.
    https://www.youtube.com/watch?v=Ji0xDg6EVvI

    پاسخ دادنحذف