شد یک سال.
شبِ قبلش در خودت پیچیده بودی و آرام از سفرهای نرفته مان حرف می زدی. نمی دانستم با بغضت چه کنم وقتی در گوشم گفتی که حس می کنی این، آخر راه است.
آخرِ راه بود. راست می گفتی. هواپیمایی که از اقیانوس گذرت داد هم نتوانست راهمان را طولانی تر کند. آمده بودی برای آخرین تلاش. تیر خلاصم را هم در جیب داشتی. خلاصم نکرد اما.هنوز هم فرودگاه که می روم تنم می لرزد. رفتنت می آید جلوی چشمم. حال روزهای بعدم را به یاد می آورم و اشکی که بند نمی آمد. زمان، کم کم بی حسم کرد تا این که یک وقتی دیگر درد را حس نکردم.
ماه ها پیش نوشته بودی که گویا حرفی داری. از محتوایش پرسیده بودم که بی پاسخم گذاشتی. چندوقت پیش پیله کردم که "حرفت را که نزدی، لااقل بیا حرف مرا بشنو بلکه از این تلخی خلاص شویم". پاسخِ گزنده و پرکنایه ات، تمام حرف ها بود. درهای نیمه باز مغزم را بست. جواب های نیمه کاره را بایگانی کرد. و گردبادِ ذهنم هلم داد به رو به رویی که یک سال از مواجهه اش طفره می رفتم.
حالا پرت شده ام به جایی که دیگر با سناریوهای پیچیده حضور یا غیبتت آمیخته نیست. حضورت بایگانی شده، عکس ها، نوشته ها، ...خاطرات، بایگانی شده، اما صدایِ خنده و چالِ گونه و بوسه های ناگهانِ روی گردنم، هنوز نه. می دانم آن ها هم دیر یا زود، انقدر تاریخ از رویشان رد می شود که دیگر تخیل هم حریف شان نخواهد شد. قبل تر تلاش می کردم نبودنم را از دیدِ تو به تصویر بکشم. حالا تصوراتم هم بایگانی شده اند.
من در ذهنت مرده ام. و ما در بایگانیِ تاریخهای همدیگر به پوسیدن مشغولیم.
سخت نگیر .. ف هنوز هست و تو را می خواند ..
پاسخ دادنحذف