۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه

جراحت

مرد ترکم کرد. این قصه از همین جا آغاز می شود. 
تمام وجودش را گذاشته بود برای دوست داشتنم و حالا می خواست دلش را بردارد و برود پی کارش. حق داشت. نمی دید عشقم را، تنها دروغ ها را به خاطر داشت. او مانده بود و عشق ناکامش و هجمه اتفاق هایی که مرورشان دردی را دوا نمی کرد. من مانده بودم و خودم و وجودی که خستگی اش را می خواست جای دیگری فریاد کند. آغوش مرد برایش زیادی امن بود انگار. جرات فریاد را ازش می گرفت انگار.

حالا رفته است. از آن رفتن هایی که سال ها بعد نگاه می کنی ببینی به کجا ختم شد. «ختم» حتی شاید واژه اش نیست.آدم ها تمام نمی شوند. کسی جای دیگری را نمی گیرد. در پیش و پس رفتن ها یاد می گیریم و به خاطر می سپاریم که دنیا با این چیزها به پایان نمی رسد. که کسی از درد عشق نمی میرد. نمرده است. و این طور است که زمین به چرخیدن ادامه می دهد. حتی اگر جای زخم آن لبخند و نگاه عمیق تا همیشه بسوزد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر